341
🌙
دو راهب از ميان جنگل میگذشتند كه چشمشان به زنی زيبا افتاد كه كنار رودخانه ايستاده بود و نمیتوانست از آن عبور كند.
راهب جوان تر به خاطر آن كه سوگند عفت خورده بودند، بدون هيچ كمكی از رودخانه عبور كرد، اما راهب پير تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشكر كرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند.
راهب جوان در سكوت، مرتب اين واقعه را براي خود مرور میكرد: «چگونه او اين كار را انجام داد؟»
اين را راهب جوان با عصبانيت به خود میگفت: «آيا سوگند را فراموش كرده است؟»
راهب جوان هر چه بيشتر فكر میكرد بيشتر عصبانی میشد و در ذهن خود با اين موضوع میجنگيد: «اگر من چنين كاري را انجام داده بودم حتما توبيخ میشدم، اين برای من غير قابل هضم است.»
او به راهب پير نگاه كرد تا ببيند آبا او از كار خود شرمنده است يا خير، ولي میديد كه راهب پير خيلی راحت و خونسرد به راه خود ادامه میدهد. نهايتا راهب جوان نتوانست بيش از اين طاقت بياورد و از راهب پير پرسيد: «چگونه جرأت كردی به آن زن نگاه كني و او را در آغوش بگيری و حمل كني؟ مگر سوگند را فراموش كردهای؟»
راهب پير با تعجب به او نگاهی كرد و سپس با مهربانی به او گفت: «من همان موقع كه او را بر زمين گذاشتم ديگر حمل نكردم ولي تو هنوز داری او را حمل میكني.»
فکر کنم خیلی چیزها رو باید زمین بذاریم.