401
🪞
زمانی که رمان کوری رو میخواندم حس عجیبی داشتم
تا قبل از خواندنش ، هیچ تصوری از بدبختی و مواردی مثل آواره شدن، خارج شدن مردم از احساسات انسانی و تلاش برای زنده ماندن، وحشت از تنهایی در میان بلا و... رو نداشتم
اما حین خواندنش انگار واقعا در اون فضا قرار گرفتم و حس کردم یک روز ما تجربهش خواهیم کرد. نه اینکه ما هم کور بشیم، منظورم قرار گرفتن در اون فضای آشفتگیه. جایی که فرهنگ، هنر و زیبایی از بین رفته.
در این کتاب انسان چقدر آسیب پذیر و ضعیف به نظر میرسه.
متوجه اتکای زیاد ما به تمدن و قوانین و اینکه با همه آشفتگی هنوز نظمی هست که ما طبق اون میتونیم زندگی کنیم و حتی برای آینده برنامه بریزیم، شدم.
اما در اون شرایط هیچ قانون و نظمی وجود نداشت و مهمترین مسئله زنده ماندن در طی روز بود و واقعا حس ترسناکی داشت.
مرگ ترسناک نبود مسئله ترسناک، از بین رفتن انسانیت و خشونت و بیرحمی مردم بود.