153
🌙
خاک سنگین است هَنار، آغوش باز میکند و تنت را میبلعد؛ نمیدانم چرا آن شب مرا پس زد.
این قدر در خاطراتم این طرف و آن طرف نرو، بگذار لحظه ای بر چشم هایت تمرکز کنم.
از خودم میپرسم چرا دنیا نخواست آن لحظه کنارت باشم؟
کاش در آغوش گرفته بودمت هنار.
کاش مردهات را در آغوش گرفته بودم و از این سرگردانی رها شده بودم. تو را زنده زنده از من گرفتند. تو را مرده ندیدم که مطمئن از رفتنت، مثل پدرم دنیایم را با دستهای خودم خاک کنم.
نگذار ببرندم، شارو | زارا امیدی
با چشمانی تنگ شده میخونم و انتظار بالایی دارم از کسی که داستانی درباره نسل کشی کوردها نوشته..
پـShe
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴
23:31